تبليغاتX
داشت هايي از نوع ياد...

داشت هايي از نوع ياد...
نوشته هایی از روزهای زندگی 
قالب وبلاگ
تمام شد

دومی هم به آخرهایش رسید

شنبه های پر از خستگی

دوشنبه های سحرخیزی

سه شنبه های فست فودی

چهارشنبه های تربیت

لذت اتوبوس سواری آن هم وقتی جایی برایت نباشد و بنشینی رو پله ها، تا خودِ شهر

چهارشنبه های تربیت بدنی تمام شد

چهارشنبه های بستنی و کوله پشتی قرمز و زمین فوتبال

چهارشنبه های عاشقی...

چهارشنبه های دور دور کردن، طواف دانشکده کردن

همه به آخر رسید

انقدر این ترم عمیق بود که ...

انقدر که فکرش را، تصورش را هم نمی کردم

عمیق گذشت و چه زود گذشت

و من همین روزها باز هم بزرگتر شدم

باز هم ...

همین روزها عاشق شدم و همین روزها

فهمیدم باید بزرگ بود با همه ی بچگی ها و شیطنت ها

و حالا

دارم یاد می گیرم بزرگ شوم

در کنار همه ی دیوانگی ها


+حالا دیگه بعضی ها جلوی روم، مستقیما تنفرشونو نسبت بهم ابراز میکنن و من با لبخندی ازشون می گذرم! چون اصلا دیگه واسم ارزشی ندارن.چون یه حس متقابله :)

+می دونید؟دلم میخواست یه ترم میرفتم جلوتر، یا حتی عقب تر. با ترمک ها :دی هرچی هست دلم نمی خواد تو این کلاس باشم.البته از حق نگذریم اینجور نیست که با همه مشکل داشته باشم.سر هم شاید ده نفر بشن. بقیه خیلی ماه ن

+مثل ترم پیش دلم برای دو هم تنگ نمیشه

+ در حسرت فردای تو / تقویممو پر می کنم

   هر روز این تنهایی یو / فردا تصور می کنم

 "داریوش"


موضوعات مرتبط: شخصی
برچسب‌ها: دنیای این روزهای من هم قد تنپوشم شده, ترم دو
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:8 ] [ س.آنت ]
می دونی؟ من از تو یاد می گیرم:

از اینکه وقتی دارم زیرزیرکی حرفاتو گوش میدم ،می فهمم که همه ی دغدغه ت، فکر و ذکرت ورزش ته

از اینکه می بینم یه سری چیزای مسخره واست مهم نیست

از اینکه موهات آدم و یاد جوجه تیغی نمی ندازه

از اینکه می بینم دیرتر از همه میای و زودتر از همه میری

می دونی؟ من ازت خجالت می کشم:

از اینکه وقتی اول دیدمت چقدر خندیدم

از اینکه وقتی می بینمت، خنده م میگیره

از اینکه زل میزنم تو چشات، و تو مجبور میشی با تعجب نگام کنی

از اینکه اگه حالم خوب نباشه هم دیدن تو خوبش می کنه


میدونی؟ من فکر می کنم دوسِت دارم! اما غرورم بهم اجازه نمیده پامو فراتر بذارم.

میدونی؟ وقتی میام خونه با خودم فکر می کنم که حق ندارم یعنی درست نیست که وارد دنیای تو بشم و آرامش رو ازت بگیرم.اصن نمی دونم آرامش ت گرفته میشه یا نه؟ اصن آرامش خودم هم حتا... واسه همین هر روز صبح به خودم می گم دیگه تمومش میکنی اما بازم تموم نمیشه!

میدونی؟ راستشو بخوای بحث غرور نیست. من اگه کسی رو دوست داشته باشم اونقدر شهامت دارم که بخاطرش غرورو بی خیال شم اما عقلم بهم میگه که اینکارو نکنم. میگه بشین سر جات کارتو بکن به زندگی دیگران کاری نداشته باش! عقلم میگه: تو که تو این 18 سال وارد این بازی مسخره نشدی و همش واسه بقیه لالایی خوندی که هدفتون چیه و چرا این دوستی های مسخره رو شکل میدین، حالا خودت می خوای....؟

میدونی؟

میدوتی؟ نه تو هیچ کدوم از اینها رو نمی دونی!   :(


موضوعات مرتبط: خیلی شخصی
برچسب‌ها: چیه مگه, چرا اونجوری نگام میکنین
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:18 ] [ س.آنت ]
ما یک استاد دستور و نگارش داریم که اساسا دهن ما رو سرویس کرده!

معرفی می کنم: آقای دکتر "خ"

* ایشون تاکید زیادی دارن که با لفظ دکتر خطاب بشن و اگه کسی از دانشجوهاش حالا سهوا یا عمدا ایشون رو آقای "خ" یا استاد "خ" صدا کنند، به شخصیت ایشون برخورده و دانشجوی مربوطه بی تربیت نامیده میشن! بماند که ترم پیش بالای برگه ی امتحانی کنار اسم خودشون داخل پرانتز نوشته بودند PHD که ای دانشجویان همانا بدانید و آگاه باشید که من دکترا دارم..

* آقای "خ" ... اهم! عذر میخوام آقای دکتر "خ" اصولا در این دو ترمی که افتخار کلاس داشتن باهاشان را داشتیم هیچ کاری نکردند. یعنی یه چیز می گویم و یک چیز می شنوید شما! باور نمی کنید؟ پس لااقل این فرصت را به من بدهید که برنامه ی آموزشی دکتر را برایتان شرح دهم:

 آقای دکتر علاقه ای به برگزاری کلاس از اواخر بهمن ماه تا آخر اسفند ندارند؛ بنابراین اگر شما در نیمسال دوم با ایشان کلاس داشته باشید می توانید با خیال راحت قبل از عید کلاس نیایید و مطمئن باشید که کلاسی هم در کار نخواهد بود. اصلا دلیلی هم ندارد که دانشجو و استاد قبل از عید کلاس بیایند!!!اولین جلسه ی کلاس که هر وقت هم بشود مسئله ای نیست!

دکتر کلاس را به هفت یا هشت گروه تقسیم می کند و هر گروه سرفصلی از گرامر را عهده دار می شوند. خب دکتر به کار گروهی اعتقاد راسخی دارند. از جلسه دوم هر گروهی موظف است تیتر مربوط به خود را تدریس کند و برای دانشجویان تمرین های مناسب تهیه کند. همچنین باید برای جلسه بعد سوال طرح کرده و از دانشجویان امتحان بگیرد و این روند ادامه دارد تااااا آخر ترم. و شما تصور کنید در تمــــــــــاااام این مدت دکتر می آیند و بر صندلی خود تکیه زده و به گوشه ای زل می زنند.

* دکتر "خ" با دیدگاه خاصی به نمرات دانشجویان می نگرند. کدام نمرات؟کدام امتحان؟ نمرات همان امتحان هایی را می گویم که ما از همکلاسی هایمان می گیریم. آری... امتحان را می گیریم و برگه ها را صحیح می کنیم اما! دکتر معتقد است که نمرات نباید زیاد خوب باشد؛ مثلا حتما یکی دوتا زیر 10 یا خود 10 باید داشته باشد یا مثلا نمره ی بالای 18 نشانگر این است که امتحان استاندارد نبوده و ما هم مجبور می شویم بیخیال همه چیز شده و مثلا از نمره ی کسی که 19 شده سه نمره کم و به آنکه 7 شده سه نمره اضافه کنیم و هرطور شده نمرات را مطابق میل ایشان درست کنیم.

و بعد ما می فهمیم که دو ترم گذشت و ما دقیقا هییییچ چیز بر معلومات گرامری مان افزوده نشد...هییچ چیز

و این همه که گفتم تنها قطره ای از این دریای بی کران است..


+ من از اردی بهشت پارسال که کنکوری بودم و غصه میخوردم که نمی تونم برم نمایشگاه تا همین اردی بهشت امسال داشتم واسه نمایشگاه رفتن برنامه می چیدم. حالا فهمیدم که از قضا نمایشگاه خیییییللی شلوغه ! (دقت کنید اینو تازه فهمیدم :دی ) و بنده با این دماغم نمی تونم برم و دماغم تو اون شلوغی خورد و خمیر میشه. تازه اردو هم نمی تونم برم. این دیگه خیلی رنج آوره برام 


+ با افتخار ما تعدادی از دانشجویان ورودی مهر 90 دانشگاه گیلان شنبه رو با حراست دانشگاه آغاز کردیم :دی 

+ کسی بلده چطور اکانت فیس بوک رو دی اکتیو می کنن؟


موضوعات مرتبط: از هر در...
برچسب‌ها: از کرامات شیخ ما این است, شیره را خورد و گفت شیرین است
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:22 ] [ س.آنت ]
کلاس که تمام می شود من و "ن" تند می آییم بیرون. می رویم سمت برد رشته ی خودمان. من بار دیگر ساعت کلاس هایش را چک می کنم. می گویم: آزمایشگاه 1 ئه، بریم. می گوید: بریم چیکار؟ بیا اول بریم پیش استاد،بعد.ما که نمی شناسیمش

طبقه ی دوم- دم در اتاق دکتر "ح"

می گویم: استاد ما برای اون قضیه اومدیم سر کلاس راجع بش صحبت شد و قرار بود به آقای "ت" معرفی شیم واسه ... . می گوید: خب، برید دم آزمایشگاه تا بیام.

دوباره برمی گردیم، می رویم سمت آزمایشگاه ها. خلوت است. کلی منتظر می مانیم . کم کم تعداد کسانی که می آیند سمت آزمایشگاه ها زیاد می شود؛ انگار راهرو دارد شلوغ شلوغ می شود! من و "ن" اما از همان اول حواسمان به تک تکشان بود.هر کس از پله ها می آمد بالا با خودمان می گفتیم نکند این باشد! نه این یکی نیست! آن یکی احتمال دارد! که دیدیم یکی روی کناره ی راه پله نشسته و چندتا برگه دستش در حال خواندن است.نیم رخش بسمت ما بود. اول او را نگاه کردیم بعد همدیگر را.. شک کردیم که خودش است.

"ن" : اگه این باشه من نمی مونمااا! ببین وقتمونو واسه کی تلف کردیم! شانس نداریم ما بابا.

من: آره حالا فک کردیم دیگه کی هست! 

رفتیم سمت دیگر طبقه. از دختری که می شناختمش پرسیدم: "ت" اینجاست؟ گفت: نه. گفتم: اومد بهمون نشونش بده. گفت : باشه، یه بلوز سفید پوشیده.

و نور امیدی در چشمان من و "ن" درخشیدن گرفت؛ چون کسی که بالا توصیف شده بود یه تی شرت مشکی پوشیده بود!

کم کم همکلاسی هایش آمدند و ما همچنان همه را زیر نظر گرفته. یکهو "ن" چشم هایش گرد شد و معلوم بود خنده ش گرفته. برگشت گفت: اینو ببین. چقدر بزرگه!!! من برگشتم و دیدم یک عدد موجود پیل تن ظاهر شده. گفتم: شبیه غوله! و کلی خندیدیم

در این میان دخترهایشان را دیدیم و "ن" گفت: چقدر اینها با ما فرق دارند!

چند دقیقه بعد باز رفتم سراغ دختره و پرسیدم: "ت" نیومد؟ بلند شد و گفت: آها.چرا اونجاست. همون که مشکی پوشیده!!! و بعد خودش متوجه ماجرا شده بود دوباره گفت: نمی دونم چرا فکر کردم سفید پوشیده :دی ... و ما همان درخشش چشمها و کور سوی امیدمان هم ناامید شد و خسته و کوفته و بی رمق از پله ها آمدیدم پایین و بی خیال شدیم.

"ن" گفت: بیا بریم... اه

گفتم: بابا حالا که اینهمه موندیم، خسته، گشنه، از سرویس یک و نیم هم که جا موندیم، بمونیم دیگه! بعدش به "ح" هم گفتیم. تابلوئه یهو بذاریم بریم. و ماندیم و دکتر "ح" آمد و ما پشتش از پله ها بالا رفتیم.

و ما را به "ت" معرفی کرد و همینطور که داشتیم حرف می زدیم آقای غول و آقای دیگری که خوشتیپ بودند و ما فهمیدیم همکلاسی های "ت" هستند آمدند پیش ما. و ما کلن حواسمان سر هیچ چیز نبود مگر...!

و بعد ما فهمیدیم که ما ترم بالایی آنها هستیم و قائدتا باید آنها را هیچ چی حساب نکرده و آنها دنبال ما باشند نه ما دنبالشان.

و بعد آخر از همه ک ما بقول معروف از آنجا رانده از اینجا مانده بودیم بوی کبابمان چنان مست کرد که دامن مان از دست برفت. و از سرویس دو و نیم هم صرفنظر کرده و دلی از غذا درآوردیم.

این بود انشای ما

امضا- س.آنت

- آقایان "ت"، "غول"، "خوشتیپ" بنظرمان بچه های خوبی آمدند. یعنی هرچه که بودند از همکلاسی های خودمان بهتر بودند. بقول "ن" : بچه های ما رو تا سر کوچه نمی تونی با خودت ببری! آدم خجالت می کشه بگه اینا همکلاسی هاشن :دی


موضوعات مرتبط: شخصی، از هر در...
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:2 ] [ س.آنت ]
           یه عمره از دلم ترسیدم و بـــــــــــــاز

                                           دم آخر منو دیــــــــــــــــــوونه کرده

                   حالا می ترسم این دیوونه حالی

                                                  یه روز از من جدا شه برنگرده


چه آسون اشک معصوم تو یک شب

چکید و دامن دینم رو تر کرد

غبار عادتو از قلب من شست

نمی دونم چطور اما اثر کرد

همه دار و ندارم مال چشمات

اگه پشتش بهشتی باشه یا نه!

اگه دنیای من بعد از قیامت داره از هم می پاشه یا نه

+ اردی-بهشت ها چه راحت میشه عاشقی کرد!به همین سادگی...


+ من برای هضم دلتنگییام ، گریه نمی کنم قدم میزنم

اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم میزنم / گریه که سهله زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم میزنم

@ شعر اول از دکتر افشین یداللهی-لینک دانلود آهنگ


موضوعات مرتبط: ترانه هایی که دوست دارم
برچسب‌ها: اردی, بهشت
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:56 ] [ س.آنت ]
احساس می کنم زندگیم داره هی تکرار میشه یا بهتر بگم تکراری میشه؛ یه دور تسلسل؛ حال و  هوای پارسال امسال هم داره تکرار میشه...  حس و حال ترم پیش این ترم هم کم کم داره پیداش میشه. هرچی بیشتر سعی می کنم خوب باشم انگار ناخودآگاه دارم بد میشم، ینی حالم داره بد میشه... دلم نمیخواد مثه روزای آخر ترم اول نفسم تنگ شه تو دانشگاه، دلم نمی خواد دیگه اون دوره رو تجربه کنم؛ دوست ندارم دیگه برگردم... فرجه ی امتحانا واسم حکم کپسول اکسیژن رو داشت؛ دوباره نفس کشیدم؛ دوباره زنده شدم و دوباره فهمیدم دنبال چی هستم اما...

راستشو بگم بعضی اوقات حالم از اون خراب شده و آدماش بهم میخوره. میدونید،اگه بخوام دانشکده ی انسانی رو به طور خلاصه واستون شرح بدم میشه این:

اگه یه روز از جایی که از سرویس پیاده میشید چند دقیقه وقت صرف دیدن کل محوطه داخل و خارج دانشکده کنید به چند مدل آدم برخورد می کنید: عده ای سیگار گذاشتن گوشه لبشون و دود می کنن و به یه نخطه ای خیره شدن و احمق ها فکر می کنن خیلی روشنفکر و مهم و پردغدغه ان ولی به نظر من این آدما ضررشون خیلی خیلی بیشتر از خیرشونه؛ یه عده دائم الاهنزفری ان و در هرحالی دارن آهنگ گوش میدن و اونام تو دنیای خودشون سیر می کنن, و آخرین عده هم کسایین که به قیافشون نگاه کنی از هرچی زندگی بیزار میشی چون از کل وجودشون غم و ماتم می باره. البته اینا اکثریتن و اقلیتی هم مثه من هستن که یه روزو یه ترم و یه سال و یه زندگی رو با انرژی شروع میکنن ولی دیدن این چیزا همه ی انرژیشونو واسه ادامه ازشون میگیره.

نمی گم من آدم خیلی سرزنده و شاد و شنگولی ام، نمی گم هیچ غمی تو زندگیم ندارم و چهره ی خیلی بشاشی دارم اما دوست دارم لحظاتی رو که باید قاعدتا جز لحظات زیبا و پرخاطره ی زندگیم باشن به خوبی و خوشی بگذرونم نه با غم!

خیلی سخته بخوای زمان طولانی به اندازه ی چهار سال رو کنار کسایی بگذرونی که جنس شادی هاشون، خوشی هاشون، تفریحاشون با تو فرق می کنه.

بعضی موقع احساس می کنم خیلی اشتباه کردم. خیلی اشتباه کردم که اومدم اینجا... 


موضوعات مرتبط: خیلی شخصی
برچسب‌ها: ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:25 ] [ س.آنت ]
اصلن نمی دانم چیست

کجای سرم است..

نمی دانم رگ است، غده است، سلول است...

زیست م هیچ وقت خوب نبود آخر

فقط می دانم یه چیزی، یه جایی از مغزم، یک جایی داخل سرم

فرمان میدهد به نفهمی

به سرکشی

به طغیان

به شعرخواندن

به ورقه ی جزوه را لوله کردن و در آن بلند آواز خواندن در کلاس

از "رعنا" و "بارون بارون" و " احسان" بگیر تا "داریوش" و "ابی"

که همه ی کلاس تعجب کنند و خنده شان بگیرد

که خودم خنده ام بگیرد از اینهمه سر خوشی

به خنده های دمادم

یاد سردی های زمستان افتادن و روزهایی که می گفتم: "دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور"

هنوز که هنوزه رازش را نفهمیدم

نمی دانم چیست و کجاست

اما

هرچه که باشد و هرکجا که باشد

بهار که میشود می آید و روح مرا تسخیر می کند

مرا شاعر می کند

مرا عاشق می کند

مرا حرف گوش نکن، دختر بد، حرص درآور، شعر نویس

ای کاش زیست شناسی بلد بودم

ای کاش

لااقل می رفتم و پیدایش می کردم و نمی گذاشتم برود

هرجوری بود نگهش می داشتم

اما حیف...

از همان اول زیست م بد بود



- بهم میگن:سرتو پایین نیار، بینی ت از حالت میوفته... من دائم کله م تو دفتره دارم می نویسم!

- میگن: نخند، من دائما نیشم بازه و به زور با دستم  گونه هامو فشار میدم تا بینی م طوری نشه!

- غروب رسیدم خونه دیدم یه طرف بینی م از زیر چسب داره خون ریزی میکنه،کلی ترسیدم .. ولی جرئت نکردم به کسی بگم؛آروم با سـِرُم شستمش... می گفتم کلی دعوام می کردن

-خب من چی کنم؟! امروز همه چی تو دانشگاه خنده دار بود... اصن دنیا خنده داره... زیبـــــــــــــــــاست

و من همچنان نفهم و حرف گوش نکن ترین،و تو همچنان...!

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی/ تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی


"حامد عسکری"

آهنگ شهزاده ی رویا-شهاب حسینی


موضوعات مرتبط: شخصی
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:41 ] [ س.آنت ]
نامه ای سرگشاده به جوزپه گواردیولا آی سالسا (سرمربی بارسلونا)

با نام و یاد خدا
با عرض سلام و خسته نباشید
همین اول نامه بگویم که الحق و الانصاف که اسم یوسف برازنده ی شماست. آقای گواردیولا من یکی از طرفداران شما هستم و در ایران زندگی می کنم. به احتمال زیاد اسم ایران را این چند روزه توی اخبار زیاد شنیده اید! ایران را نشناختید؟ بابا علی دایی رو که دیگه باید بشناسید، همون فوتبالیستی که اونقدر خرکی گل زد تا آقای گل دنیا شد. بله، ایشون ایرانی هستند.
سرتان را درد نیاورم و یک راست میروم سر اصل مطلب. حیفه به خدا پشت یه همچین مرد موفقی، هیچ زنی نباشه! ماجرا از این قرار است که من قصد دارم به طور خلاصه وار، شما را قانع کنم که اگر با من ازدواج کنید به نفع شماست:
اولاً اینکه دیگه سن شما بالا رفته و با وارد شدن به دهه ی چهارم زندگی باید از خدایتان هم باشد که با یک دختر جوان ازدواج کنید!
ثانیاً اگر من قبول کردم و با شما ازدواج کردم به دلیل اینکه دوری اینجانب از خانواده و دوستان برایم سخت است، شما باید بیایید و در ایران زندگی کنید. این مسئله خودش کلی مزیت دارد:
الف) ایران کشور قشنگی است، کلی جاهای دیدنی دارد. من خودم قول میدهم شما را به شهرهای مختلف ببرم تا از آنجا دیدن کنید.
ب) مردم ایران کلاً آدم های معروف رو خیلی دوست دارند و کلی شما را تحویل خواهند گرفت.
ج) امکان این را دارد که اگر شما به ایران بیایید با شما قرار داد خدادمیلیون تومنی (خیلی میلیون دلار) ببندند تا سرمربی تیم ملی ایران بشوید، این موضوع خودش کلی مزیت دارد:
1: شما استادیوم صد هزار نفری آزادی را برای یک بار هم که شده در عمرتان خواهید دید (فقط قول بدید من رو هم یک بار با خودتان ببرید تا استادیوم رو ببینم، آخه ورود بانوان ممنوع است!)
2: برنامه ای در ایران هر هفته دوشنبه شب ها پخش می شود به اسم نود (90)، شما احتمالا به آنجا دعوت می شوید و کلی تلویزیون شما را نشان می دهد و مسابقه اس ام اس می گذارند و مردم میلیونی به شما رای می دهند. (فقط قول بدید آخر برنامه از من به خاطر همراهی های بی دریغم تشکر کنید و یک امضا هم از عادل، مجری برنامه، برایم بگیرید)3: هر روز عکستان را گنده روی تمام مجلات و روزنامه ها می زنند، ممکن است مجله ایده آل هم ویژه نامه ای از کت شلوارهای شما و این که کدام کت شلوار را با کدام جورابتان می پوشید، چاپ کند (فقط قول بدید با من هم عکس دوتایی بندازید و بگید که من همسر شما هستم)
4: با این پولی که به شما می دهند می توانید یک عد ماشین خفن تو مایه های بنز 400 میلیونی یا شاید از این لگسوز شاسی بلندها بگیرید و لذت دنیا رو ببرید (فقط قول بدید هر چی میگیرید دنده اتوماتیک باشه چون من از نیم کلاچ بدم میاد)
5. نزدیکی های منزل ما یک جایی هست به نام مرکز موی ایران، برای کچلیتون هم میریم اونجا و دیگه همه چی حله! به قولی همه چی آرومه، تو به من دل بستی، از چشمات معلومه!
برای این که وقت شما رو نگیرم بقیه ی مزیت ها رو بعدا که آمدید ایران میگم. من که خودم قانع شدم شما رو نمی دونم! به هر حال روی این موضوع فکر کنید!
ای نامه که می روی به سویش، از جانب من ببوس رویش!

با اندکی تصرف و تلخیص-از وبلاگ زندگی یک نیمچه هنرمند


موضوعات مرتبط: خیلی شخصی
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 0:32 ] [ س.آنت ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو را
بجای همه ی کسانی که نشناخته ام
دوست میدارم...
تو را
بجای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام
دوست میدارم...
برای خاطر عطر نان گرم
و
برفی که آب می شود
و
برای خاطر نخستین گناه
تو را
بخاطر دوست داشتن
دوست میدارم...
تو را
بجای همه ی کسانی که دوست نمی دارم
دوست میدارم...

پل الوار
امکانات وب

آمارگیر حرفه ای سایت

Online User